سيد صادق سجادى
441
تاريخ برمكيان ( فارسى )
آمد و هر چيزى كه ديده و شنيده بود باز گفت ، على هشام را غضب جبلى در كار آمد و جوانى و بىباكى با آن يار شده و تقريب خليفه و كثرت جاه و مال او را بر آن داشت تا كسان به در خانهء اسحق موصلى فرستاده و او را پياده و خوار به خانهء او آوردند . چون پيش آوردند ، از خذلانى كه در ذات او مفطور « 1 » بود گفت تا اسحق را لت كنند و بعد از لت بند فرمود و بر روى مودّب و مرشد خويش دشنامها داد و به انواع آزار رنجانيد تا تمامى خبر مذكور به سمع مأمون رسانيدند . مأمون از اين حركت از على هشام به غايت رنجيد و از روى اسحق موصلى شرمنده گشت و در حال على بن هشام را به تهديد و تشديد طلب فرمود . هرگز مأمون را چنان تافته و غضبناك نديده بودند . آن روز مقّربان يقين كردند كه على هشام را حكم قتل خواهد فرمود . چون على هشام را آوردند ، قذفى چند كه هرگز بر زبان او نرفته بود بگفت و سوگند خورد كه اگر نه حق پدر تو بودى به فضيحت تمام كار تو سپرى كردمى . بعد از آن جمعى را از نزديكان فرستاد تا در خانهء على هشام روند و آنها كه با او مجالست دارند ايشان را تعزير « 2 » كنند ، و اسحق را بند گشايند و به عزّت تمام آورند . چون اسحق موصلى را پيش آوردند ، مأمون سر پيش انداخته شرمنده شد و ازو عذر بسيار خواست و گفت اى اسحق حكيمانه و عاقلانه همان بود كه تو به ما گفته بودى كه اين جوان قابل تأديب و تهذيب اخلاق نيست و رياضت و شفقت در باب اينچنين كسى سودمند نخواهد بود و نتيجهء آن اين زمان ظاهر شد . بعد از اين على هشام را گفت كه اى ملعون ، افعال و اقوال تو گواهى داده كه تو ناپاك زادهاى . اگر حلالزاده بودى هرگز ولىنعمت و استاد خود را چنين استخفاف و ايذا نمىكردى و به استاد مودّب خود عقوق نمىورزيدى . در زمان جامهاى كه پوشيده بود به اسحق داد و اسحق را بدان شرفى عظيم پيدا شده اندوهى كه داشت از دل او كم شد . بعد از آن صد هزار درم و بيست تخته جامه و بيست اسب مطوّق و اشتران بردعى و درجى از جواهر بخشيد . اسحق خدمت كرده گفت چنانچه حضرت خلاف فرمان داده بود كه اين بدبخت را تأديب و تهذيب كنند ، امير المؤمنين هارون الرّشيد نيز عبد اللّه بن مالك خزاعى را به مؤدّبان « 3 » داده بود تا او را ادب و علم آموزند و اخلاق او را مهذّب گردانند . چه در باب او خليفهء بزرگ يعنى هارون الّرشيد را هم توجّه تمام بود . و چون عبد اللّه بن
--> ( 1 ) . متن : مقطور . تصحيح قياسى است . اساس ، ك : از بدى كه در ذات او سرشته بودند . ( 2 ) . متن : تعذير . ( 3 ) . در متن : مؤذنان . ك ، اساس ندارند .